هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا
سلام عسلک مامی شنبه ١٦ آذرماه هشتمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود می خواستیم شنبه شب با بابا جون بریم بیرون ولی چون بابایی کلاس داشتن نتونستیم بریم به خاطر همین عصر روز شنبه شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مامانی و بابا جون مهربون هم بعد از دانشگاه یک کیک خوشمزه و یه شاخه گل خریدن و اومدن خونه مامانی تا مثل همیشه سالگرد ازدواجمون رو به اتفاق اونا جشن بگیریم. این دومین سالگردی بود که جوجه طلایی ما کنارمون بود و ما از خدای بزرگ ممنونیم که شما فرشته کوچولوی ناز رو به ما داد که زندگیمون هر روز قشنگ و قشنگ تر بشه الهی قربونت برم راستی هدیه ما به بابا جون یه ساعت و هدیه باباجون به مامی هم یک گوشی موبایله که البته قرار فردا بریم و ب...
نویسنده :
مونا
22:43








