آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا

سلام عسلک مامی شنبه ١٦ آذرماه هشتمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود  می خواستیم شنبه شب با بابا جون بریم بیرون ولی چون بابایی کلاس داشتن نتونستیم بریم به خاطر همین عصر روز شنبه شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مامانی و بابا جون مهربون هم بعد از دانشگاه یک کیک خوشمزه و یه شاخه گل خریدن و اومدن خونه مامانی تا مثل همیشه سالگرد ازدواجمون رو به اتفاق اونا جشن بگیریم. این دومین سالگردی بود که جوجه طلایی ما کنارمون بود و ما از خدای بزرگ ممنونیم که شما فرشته کوچولوی ناز رو به ما داد که زندگیمون هر روز قشنگ و قشنگ تر بشه الهی قربونت برم  راستی هدیه ما به بابا جون یه ساعت و هدیه باباجون به مامی هم یک گوشی موبایله که البته قرار فردا بریم و ب...
29 آذر 1392

یه روز خوب همراه بابا جون

سلام پسرکم باز هم پاسی از شب گذشته و شما دو سه ساعتی هست که لالا فرموده اید و من باوجود اینکه خیلی خسته و خواب آلوده هستم ولی دلم نمی یاد که به وبلاگت سر نزنم و برات ننویسم دیروز روز Off  مامان بود و بابایی هم مرخصی گرفتن و شما رو گذاشتیم مثل همیشه پیش خاله جونا و رفتیم بازار خرید درسته که وقتی شما نیستید دلمون همش پیش شماست ولی دروغ نگم بهمون خیلی خوش گذشت اول رفتیم برای بابایی یه کادو برای  سالگرد ازدواجمون که روز شانزدهمه خریدیم بعدش هم رفتیم قسمت اسباب بازی فروشیها و کلی اونجا گشتیم و برات یه شیر کوچولوی خوشگل خریدیم چند وقتی بود که می خواستیم بخریم ولی چیز قشنگی پیدا نمی کردیم این آقا شیر رو برات خریدیم چون عاشق آقا ...
14 آذر 1392

امن کردن خونه ما برای آدرین کوچولو

سلام آدرینم چند وقتی که می خوام این پستو برات بذارم ولی وقت نکرده بودم. از اون روزی که شروع کردی به تاتی تاتی کردن من و بابا جون همش نگران بودیم که شما زمین نخوری و اتفاقی برات نیافته به خاطر همین خونمون به این روزی افتاده که در عکس های پایین مشاهده می کنی عشق مامی امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی و هرچه زودتر مثل یه مرد بتونی راه بری قررررربونت برم.   میز تلویزیون (البته از ضربه هایی که به ال سی دی می زنید عکسی نداریم )                 کل خونه پر شده از قالی های رنگ به رنگ از همه رنگ برای اینکه عسلی سر نخورن روی سنگها     عمراً فکر نم...
14 آذر 1392

عسل مامان 15 ماهه می شود

سلام قربون اون چشمای قشنگت بشه مامی تولد پانزده ماهگیت مباررررررررک امروز عشق مامان پانزده ماهش کامل شد و وارد شانزدهمین ماه زندگیش شد. عشق مامان دیگه کاملاً با مهارت کامل راه می ری و مامان رو غرق لذت می کنی البته بگماااااا یه موقع هایی آنچنان می دوی که انگار یکی دنبالت کرده قربونت برم اون موقعست که قلب من از جا می خواد کنده بشه که نکنه خدایی نکرده بخوری زمین و دوباره برات اتفاقی بیافته ولی خداروشکر هر روز داری توی کنترل کردن خودت مهارت پیدا می کنی چندین بار هم که خوردی زمین خیلی قشنگ خودت رو نگه داشتی عسل مامان. از حرف زدنت که دیگه نگو کاملاً شدی طوطی سخنگو تمامی حرفهایی که ما می زنیم تکرار می کنی البته اونایی که برات سختند رو ...
14 آذر 1392

یک صبحانه عالی

سلام قند عسل مامی بالاخره کله پاچه خور شدی هااااااا چهارشنبه مامانی برای صبحانه کله پاچه درست کرده بود و آدرین هم که کلاً مثل بابا جونش عاشق آبگوشت و کباب و از این حرفاست یه دل سیر آب کله پاچه و یه کم از گوشت و مغزش برای صبحانه نوش جان کرد البته خیلی خیلی هم دوست داشت جای همه دوستان خالی (البته کله پاچه خوراش رو می گماااا ) ...
14 آذر 1392

بالاخره صندلی ماشین خرررریدیم

سلام عشق مامانی سه شنبه ایی از سرکار با بابایی رفتیم خیابون بهار و بالاخره بعد از چند ماه تحقیق و یه کم تنبلی برات یه صندلی ماشین خوشگل خریدیم البته مگه میشه برای شما بریم خرید و لباس نخریم بله براتون یه پیراهن سفید خوشگل هم خریدیم و اومدیم خونه امروز هم بابا جون صندلی ماشین رو برات نصب کرد و برای اولین بار شازده کوچولو در صندلی ماشین نشست. هوررررررااااااا البته چون رفتیم خونه عمه جون فقط 10 دقیقه تو ی راه بودیم ولی بازم خیلی خوب بود و شما پسر خوبی بودید و خیلی خوب توی صندلی نشستی فعلاً که رو سفید شدیم ایشاالا همین جوری ادامه بدی و خیال مارو راحت کنی البته اینم بگمااااا ما از روزی که شما گل پسر به دنیا اومده در صندلی عقب جلوس می کنیم...
14 آذر 1392

كوتاه كردن كردن موي شازده پسر

سلام عشقم چند وقتي بود كه موهاي فرفري قشنگت بلند شده بود و يه جورايي نامرتب. مامي اين موهاي فرفري رو خيلي دوست داشت و واقعاً لذت مي برد وقتي به موهاي شما نگاه مي كرد آخه مي دوني يكي از آرزوهاي مامي اين بود كه موهاي جوجه طلايي فرفري بشه كه خدارو شكر همين طوري شد و موهاي شما مثل بابا جونت و عمو جون فرفري شد. ولي چون يه كم نامرتب شده بود چند روزي بود كه مي‌خواستيم يه قيچي به موهاي نازنينت بزنيم كه مرتب بشه ماماني. بالاخره اون روز فرا رسيد و جمعه كه رفتيم خونه ماماني يهو دل رو به دريا زدم به عمو حامد گفتم بيا موهاي آدرين رو كوتاه كن. عمو حامد هم سريع وسايل كارش رو آورد و شما رو نشونديم جلوي آيينه و عمو جون شروع كرد به كوتاه كردن موهاي فرف...
10 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد